یاد روزای دانشگاه بخیر .... چه روزای زیبایی بود من و حمید و اسماعیل و رضا و عباس وهادی وسعید . چه دوستای خوبی اسم گروهمون K5 بود اگه دنبال عضویت تو این گروه هستین باید مجوزشو عباس بده و مهر رضا و امضای من وحمید و هادی پاش باشه البته داستان عضویت تو این گروه باحال رو تو داستانهای بعدی بهتون میگم علت اینکه میلاد تو گروه ما نمیتونست عضو بشه وقتی شرایط عضویتش رو بگم خودتون خواهید فهمید . ...
یه گروه عاشق و پایه واقعا یاد اون روزای خوب به خیر و اگه قراره یک بار دیگه هم تکرار شه حتماً همه دوستا موافق هستن
..... اما بیخیال فکرشو که میکنم میبینم باید باز پدیده های انتقال ، ترمودینامیک ، ریاضی 2 و مخصوصا فیزیک 2 پاس کنم حرفمو پس میگیرم!!!!!
این داستان رو سر کلاس معارف واسه میلاد و سمیرا نوشتم که تقدیم سمیرا و میلاد میکنیم البته چند روز دیگه هم تولد سمیراهست و من رو هم دعوت کردن اینو بگم میلاد و سمیرا الان رسما نامزد هستن و همین روزا ازدواج میکنن......
و اما میلاد و سمیرا
یه دوست داشتم به اسم میلاد که از رفیق های دوره دانشگاه و همچنین هم خدمتی ایلامم بود که داستانهای اون روزام میگم که کلی میخندین......
اول بگم میلاد پسر خوشگل و خوشتیپی هست که تو دوره دانشگاه خیلی از دخترا تو کفش بودن اینقد که اصلا جرات نمیکرد بره تو دانشکده ادبیات و هنر .......!!!!
یادمه یه روز میخواستم برم خونه خواهرم اینا که با میلاد هم مسیر شدم رفتیم سوار مینی بوس شدیم ته مینی بوس جا بود و یه دختر اونجا نشسته بود میلاد گفت میخای بخندیم گفتم آره به دختره سلام کرد ...... دختره مثل اینکه از خوشحالی که میلاد سلامش کرده وا رفت و جواب سلامش همراه هزار التماس و خواهش بود ..... ( البته ما خیلی حال میکردیم چون دخترا رو سر کار میذاشت اما اینم بگم که با احساسات هیچ دختری بازی نکرد چون خودش فوق العاده احساساتیه ) تا این حد فکر نمیکردم که دخترا واسش بمیرن آخه نه هنرپیشه بود نه گلزار نه بهرام رادان اون میلاد بود !!!
دو سال آخر دانشگاه با میلاد دوستیم بیشتر شد که فهمیدم میلاد با دختری که سالها در عشق میلاد میسوخته دوست شده اسمش سمیرا بود البته من از اینکه از کی با هم آشنا شدن و چطور خبر ندارم هیچوقتم نپرسیدم سمیرا دختری فوق العاده مهربان ، باوفا و باوقار واسه میلاد بود و یه دختر کامل که همه ویژگی های یه دختر خوب و ایده ال رو واسه میلاد داشت ......

میلاد واقعا عاشق شده بود همش سر کلاس تست های ارشد میزد و کتابهای ارشد میخوند بعدشم که کلاس تموم میشد میرفت پشت محوطه پزشکی دانشگاه پیش سمیرا آخه اونجا حراست کمتر میومد و محل مناسبی واسه دختر پسرا بود. یه روز تو فصل بهار میلاد بهم گفت یه پروانه واسم بگیر تا بدم به سمیرا منم تقریبا دستم تو پروانه گرفتن تنده که یه پروانه گرفتم و اونو گذاشت توی کتابش و هدیه به سمیرا کرد .....

دختر تاثیر بسزایی رو میلاد گذاشته بود و این همه ما رو نگران کرده بود البته هنوز این عادتش رو ترک نکره و اونم زنگهای پشت سر هم بود همین کارش باعث شد تو خدمت خیلی اذیت شه...

حساسیت این دو نسبت به هم میلاد را بسیار زود رنج کرده بود ( اینو بگم میلاد وقتی عصبانی میشه هیچکس نمیتونه باهاش حرف بزنه اما من خیلی سمجم و وقتی میلاد عصبانی میشد منم رو اعصابش رژه میرفتم میگفت ممد من الان اعصابم خورده اما مگه من ولش میکردم تا جایی که از سماجت من خندش میگرفت ) میلاد احتمالا این داستان رو میخونه
اینو رو واسه میلاد میگم :
میلاد یادته یه روز من و جواد حیدری و علی بصیری و مهران و رضا شکری میخواستیم عکس بگیریم تو رو چمن ها نزدیک فنی 2دراز کشیده بودی اعصابتم خورد بود گفتی محمد من حوصله ندارم چقدر اذیتت کردم عکساش هست که چجوری خنده رو رولبلات آوردم ؟ یادش بخیر
و اما تصویری از زود رنج شدن میلاد ......

پسر همیشه به فکر این بود که با سمیرا کی ازدواج میکنه

خیلی خوشحالم که داستانی که چند سال پیش سر کلاس معارف نوشتم داره به حقیقت پیوند میخوره و اون قلب این دو کبوتر عاشقه که به هم جوش خورده .......
دوستان و اما هر واقعیت که میخواید رخ بده رو کاغذ بنوسید مطمئنا اگه شما یادتون بره اما خدا نوشته هاتون، درخواستتون رو فراموش نمیکنه چه بسا خیلی از چیزهایی که ما الان داریم خواسته های دیروزمون بوده ....... .